تاريخ : شنبه 23 مرداد 1395 | 19:41 | نویسنده : مامان

Welcome Scraps

مینویسم روی قاب آسمان    

 روی دریا و زمین و کهکشان

مینویسم روی گلبرگ نسیم 

بی نظیری ¸ بی نظیری در جهان.


بوسمحبتبوسمحبتعزیــــــــــــــــــــــــــــــــــمحبتــــبوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزمبوسمحبتبوسمحبت

گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت          

تو در میان گل ها , چون گل میان خاری

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازبوسبوسبوسبوسفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 26 مرداد 1395 | 10:36 | نویسنده : مامان

تا عشق آمد دردم آسان شد خدا را شکر

مادر شدم اوپاره جان شد،خدا را شکر

شوق شنیدن ریخت حتی گریه اش در من

لبخند زد جانم غزلخوان شد،خدا را شکر

من باغبان تازه کاری بودم اما او

یک غنچه زیبا و خندان شد،خدا را شکر

او آمد و باران رحمت با خودش آورد

گلخانه ما هم گلستان شد،خدا را شکر

سنگ صبورم،نور چشمم،میوه قلبم

شب را ورق زد،ماه تابان شد،خدا را شکر

مادر شدن یک امتحان سخت وشیرین است

دلواپسی هایم دو چندان شد،خدا را شکر !!!

پسران شیرین و دوست داشتنی من , تولدتان مبارک

به سرعت نور داره روزا و ماهها و سالها میگذره , انگار همین دیروز بود که من واسه به دنیا اومدن جفتشون لحظه شماری میکردم , واسه ایمان که همش ذوق و شوق بود ولی برای کیان یه کمی استرس و نگرانی , این ذوق و شوقو همراهی میکرد, چقدر زود گذشت !!ایمان نه سال و کیان دو سالتعجب

کیان عزیزم تو دو سالگی ( البته تقریبا از یک ماه پیش ) جملات رو میگه محبت

خودشو رقیب سرسخت ایمان میدونه و هر کاری اون بکنه , اینم باید بکنه بوس

همیشه ایمان میگفت دوست دارم بتونم با داداشم بازی کنم و الآن به لطف خدا به آرزوش رسیده آرام

جملات و کلمات رو غلط غولوط میگه کیان و من دیوانه وار حرف زدنشو دوست دارم و دلم میخواد زمان تو همین سنی که کیان هست متوقف بشهخجالت

ایمان حس برادرانه و حمایت کنندش از ایمان خیلی قویه , شاید جایی که خودمون باشیم خیلی مواظب کیان نباشه ولی وقتی ما نیستیم به شدت مواظبشه و هواشو دارهمحبت

خلاصه زندگیمون آروم و پر از آرامش و خوشبختی داره طی میشه محبت

خدایا شکرت , به خاطر همه چیز

ایمان و کیان , شهریور 86و مرداد93

ایمان و کیان مرداد95

Image result for ‫متن تولدت مبارك پسرم‬‎


 





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 21 مرداد 1395 | 8:59 | نویسنده : مامان

یه عالمه مطلب نوشته بودم و ذخیره کرده بودم همش پرید گریهدیگه حس نوشتن اون همه مطلب رو ندارم , شاید بعدا دوباره بازنویسی کردمغمناک

عکسای داداشیا تو قسمت آب بازی پارک ملت


تبسم شیرین تو

گوشه ای از نگاه خداست، تنها به نگاه او می سپارمت





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 4 خرداد 1395 | 20:32 | نویسنده : مامان

یکی دو ماه پیش , یه روز جمعه رفته بودیم خونه خاله ( مادرجون پدری بچه هاچشمک) با لباسای راحتی بچه ها , بعدازظهری حوصله ی همگیمون سر رفته بود , این بود که تصمیم گرفتیم بریم باغ پرندگان مشهد , هیچی دیگه چون فاصله خونه هامون زیاد بود و نمیتونستیم بریم و برگردیم , ایمان طفلک که با همون لباسا اومد , واسه کیانم از امیرعلی لباس قرض گرفتیم و رفتیم.خندونک

اینجا یه طوطی بامزه بود که دونه های ذرتو پوست میکرد و میخورد , خیلی بامزه بود و ایمان و بردیا خیلی خوششون اومده بود.

کیان و امیرعلی=تام و جریخندونک

پسرای خوشکل من بوسبوس

فدای جفتتونمحبتبغل

شترمرغای چندشسبزاینقدر از شتر و شترمرع بدم میادحسود

کیان از دور حیوونا رو دوست داره , نزدیکش که میان میترسه و جیغ میزنهخنده

ایمانم که هر چی چیپس داشت داد به پرنده ها

پی نوشت : از مسافرت چند روز گذشته مون , یه آفت بزرگ رو زبون پسرکم به جا مونده که اگر چه درد نداره ولی منظره ی بسیار بدی داره , امیدوارم زودتر خوب بشی پسرککککککککک.غمگین





[موضوع : خاطرات خانواده ی ما]
تاريخ : چهارشنبه 1 ارديبهشت 1395 | 13:52 | نویسنده : مامان

امروز 1395/2/1

  کیان عزیز من در سن یکسال و هشت ماهگی و هفت روزگی اولین جمله رو گفت . هووووووووووووووررررررررررررررررااااااااااااااااااااااااااجشنجشنجشن

سر سفره به داداشش گفت : آب بییز.وای اینقدر خوشحال شدم که نگو .فکر کردم از دهنش پریده ولی چندبار که گفتم درست تکرار کرد.

نفسمی کیان کوچولوووووووووووووووووو





[موضوع : خاطرات خانواده ی ما]
تاريخ : چهارشنبه 1 ارديبهشت 1395 | 12:21 | نویسنده : مامان

امروز کیان داشت پفیلا میخورد که یهو همه شونو ریخت رو زمین , مادرجونش بهش میگه: کیان چرا اینارو ریختی؟؟تعجبمنم همون موقع تو آشپزخونه بودم , بعد کیان اومد تو آشپزخونه و از تو کشو جارودستی رو برداشت و رفت تو هال و همه اونایی که ریخته بودو جارو کردبغل

من به ایمان گفتم : ایمان نگاه , هروقت کیان یه کار اشتباه میکنه سریع درستش میکنه .

ایمان رو کرد به کیان و گفت : اَه !!!کیان خودشیرین !!چرا کار خرابتو درست میکنی که مامان به من این حرفارو میگه!!!تعجب





[موضوع : خاطرات خانواده ی ما]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 37 صفحه بعد