روزهای تابستانی ما........
سلام به پسر عزیز خودم ایمان جون و داداش کوچولوش و سلام به دوستان عزیزم 
اینقدر دیر اومدم که همه چی رو هم تلنبار شده و نمیدونم از کجا شروع کنم
اول از ایمان عزیز خودم بگم : از امتحانای پسر خوشکلم که همه شون با موفقیت تموم شد و با کارنامه ای درخشان کلاس اول به سلامتی سپری شد و نام نویسی برای کلاس دوم هم انجام شد , امسال من میخواستم که ایمان بیاد همین مدرسه ی نزدیک خونه تا من راحت تر بهش دسترسی داشته باشم ولی با مخالفت شدید آقا ایمان خان مواجه شدم که میگفت : من همون مدرسه و همون دوستامو دوست دارم و نمیخوام برم یه مدرسه ی جدید !!! ما هم دیدیم بچه اینقدر اونجا رو دوست داره گفتیم باشه و از حرفمون کوتاه اومدیم![]()
دوم اینکه جشن الفباشونم برگزار شد و از جشنشون چه گویم که ناگفتنم بهتر است!!!
معلمشون گفت : همه ی کارای مربوط به جشنشون رو خودش انجام میده فقط از مامانا خواست که شعرا و متنهایی رو که میده خود مادرا با بچه هاشون کار کنن ولی امان از تنبلی بعضی از مادرا !! کفر آدمو در میارن
اکثرشون گفتن : نه ما نمیتونیم و وقت نداریم و هزار تا دلیل بی سروته دیگه , خلاصه گرفتن جشن که کنسل شد .معلمشون گفت : خب اینجوری که نمیشه , پس حداقل برای بچه هاتون یه بادبادک بگیرین و آخرین روز مدرسه بچه هارو بیارین کوهستان پارک خورشید تا اونجا با هم بازی کنن بعدشم ببریمشون پیتزا .
از همین حرصم میگیره که همین کارم نکردن
غیر از ایمان و یه بچه ی دیگه هیشکی بادبادک نخریده بود , این دو تا هم طفلکیا یه پنج دقیقه ای با بادبادکاشون بازی کردن و دیدن اینجوری بهشون حال نمیده بادبادکهاشون رو ول کردن و رفتن با بچه های دیگه بازی کردن , به ایمان که اصلا خوش نگذشته بود , میگه : مامان این چه جشن الفبا بود !!! کلاس بغلیشون تو همون خود کلاس جشن گرفتن به چه قشنگی , چقدرم بچه ها دوست داشتن ولی کلاس اینا .....بگذریم , دلم خونه , هرچی بیشتر یادم میاد بیشتر حرص میخورم و اعصابم بهم میریزه
بعد از تعطیلی مدارس هم یه دو هفته ای رفتیم خونه ی مامانم که حسابی اونجا به ایمان خوش گذشت و تلافی خستگی ناشی از درسا دراومد![]()
از هفدهم خرداد هم کلاس شنای ایمان شروع شد و ایمانم امسال با چه علاقه ای میرفت کلاس شنا , چون یکی از دوستاشم باهاش بود خیلی بهش خوش گذشته بود و عملکردش هم نسبت به پارسال خییییییییییییییییییلی بهتر و موفقیت آمیزتر بود
و گل پسرم از بین سی نفر برای رفتن به آکادمی شنا انتخاب شد و قراره از اول مهر به صورت حرفه ای آموزشش رو شروع کنه
دیگه اینکه ایمان که این روزا برای خودش مارکوپولویی شده و تو خونه اصلا پیداش نمیشه , با بچه های همسایه ها یکسره یا تو حیاط یا تو کوچه بازی میکنه , هر چند خیلی خوشم نمیاد که مدام اینور اونور باشه و تو خونه نباشه ولی خب دلم نمیاد که تو خونه اسیرش کنم اینه که اجازه صادر شده براش![]()
آخریش هم اینه که امسال به خاطر موقعیت خاص من گرفتن تولد کنسل شد براش , خودش هم میگفت : مامان امسال شما نمیتونی تولد بگیری برام , من تولد نمیخوام
الهی مادر فدای پسر با شعورش بشه ایشالللللللللللللللللللللللا
ما هم گفتیم کادوی تولدش رو زودتر براش بخریم و همین کارم کردیم و براش تبلت خریدیم
و بر عکس اون چیزی که فکر میکردم معتاد بشه و اینا , اصلا اینجوری نبود
چند روز اول خیلی باهاش ور رفت و بازی کرد ولی بعدش دیگه عادی شد و الآن بیشتر شده وسیله ی سرگرمی من
حالا از پسر کوچولوی نازم بگم که این روزا و هفته های آخر خیلی اذیت میکنه
اصلا نمیتونم جایی راحت بشینم , حتی نشستن پشت میز کامپیوتر هم برام سخت شده , شبا نمشه راحت خوابید , بعضی وقتا اینقدر شیطنتاش زیاد میشه که دیگه کم میارم و سریع دراز میکشم تا بلکه این فسقلی آروم بگیره
آخه هر وقت دراز میکشم اونم میفهمه که الآن وقت خوابه و سریع میخوابه , قدرت درک بچم خیلی بالاست!!
آخرین باری که رفتم پیش دکتر , خانم دکتر گفت : اگه بخوای میتونی 15 مرداد بیای برای عمل , الآن بدجوری دودلم , نمیدونم برم , نرم , سر دوراهی موندم
هم دوست دارم زودتر به دنیا بیاد تا حداقل برای موقع مدرسه ها یه کوچولو بزرگ شده باشه , هم خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی دلم میخواد که تو همون تاریخی که ایمان به دنیا اومده , اونم به دنیا بیاد و هر دو تاشون تو یه تاریخ باشن , فعلا که بدجوری گیر کردم , نمیدونم دیگه , هرچی خدا بخواد
ایمان که مدام میگه : مامان تو رو خدا برو زودتر با نی نی برگرد , خدا کنه اینقدئر اشتیاقش برای دیدن داداشش تا آخر باشه , میترسم به یه هفته نکشیده حوصله ش از دست نی نی سر بره!!!

ایمان تو خونه مامانم , کار هر روزش بود آب دادن سبزیا و باغچه 
دستانم لایق شکوفه های اجابت نیست اما هر دو دستم را به دعا برمیدارم تا هر جا سعادت هست تو آنجا باشی نفس من.



روزهای تابستانی ما........ 


مامان