ایمان من,عشق من,پسر عزیز من ایمان من,عشق من,پسر عزیز من ، تا این لحظه: 19 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره
 کیان نازنین من کیان نازنین من، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

♛ایمان هدیه آسمان♛

سفر نامه شمال

عشق جاودان من چند روزی که هفته گذشته تعطیل بود به دلیل علاقه ی وافر جنابعالی به دریا و شنا تصمیم گرفتیم بریم شمال اول می خواستیم با دایی محمد بریم ولی بنا به دلایلی نشد , و بعد قرار شد که با خاله فاطمه بریم. خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت , کلی تو دریا و تو ماسه ها با بچه ها بازی کردی , یه شب تا صبح کنار دریا بودیم , تو همون دو سه روزه پنج شش باری رفتین شنا, قایق سواری,جنگل گلستان,عباس آباد و چند جای دیگه هم رفتیم ولی از هیچکدوم از اون جاها نتونستم عکس بگیرم آخه دوربین همون اول کاری خراب شد و غیر از چند تا عکس تو دریا که همون روز اول ازت گرفتم دیگه هیچی عکس نشد که بگیرم و در نتیجه ضد حال اساسی خوردیم. البته عیبی ...
21 خرداد 1392

مسابقه وبلاگی

دوست عزیزم,الهام جون مامان علیرضاجووووونی منو به یک مسابقه وبلاگی دعوت کردن.اتفاقا خیلی هم دوست داشتم .ممنون الهام جون. 1-بزرگترین ترس از زندگی:از دست دادن عزیزانم(خییییییلی از این اتفاق وحشتناک میترسم) 2-اگه 24ساعت نامرئی میشدی چیکار میکردی؟میرفتم بیمارستان اتاقهای عمل قلب و مغز و..... 3-اگه غول چراغ جادو توانایی برآورده کردن یه آرزو بین5الی12حرف رو داشته باشه اون آرزو چیه؟شفای همه ی مریضها. 4-از بین سگ,اسب,پلنگ,عقاب و گربه کدوم رو دوست داری؟عقاب 5-کارتون مورد علاقه دوران کودکیت؟پسر کوهستان(پپرو),بچه های کوه تاراک(جکی و جیل) 6-در پختن چه غذایی تبحر نداری؟فسنجون اصلا خوب نمیشه یا ترش میشه یا شیرین.بقیه در حد المپیک عالیه!...
18 خرداد 1392

یه روز خوب

پسر عزیز مامان خوبی؟خوش گذشت؟ مطمئنم که بهت خوش گذشته این چه سوالی بود که پرسیدم مگه میشه آدم از صبح با دو تا وروجک مثل خودش بازی کنه و تمام خونه زندگی مامانشو از این رو به اونرو کنه و بد باشه؟داریم اصلا یه همچین چیزی؟واقعا داریم جونم برات بگه که امروز خاله فاطمه(البته دوست مامانه ولی چون مامان هیچچچچچچچچچی خواهر نداره بهش میگی خاله)با بچه هاش اومده بودن اینجا و شما و دخترای گلش مبینا و زهرا یه عالمه با همدیگه بازی کردین وقتی هم که رفتن نوید پسر همسایه اومد تو حیاط و کلی باز با نوید بازی کردی.مخلص کلام اینکه امروز یه روز عالی بود برات .فدااااات تازه یه چیز دیگه اینکه مدرسه ثبت نامت کردیم فدات بشم دانش...
12 خرداد 1392

جشن پایان سال

پسر نازنین من امروز آخرین روز مهد و روز جشنتون بود همه چی عالی بود مخصوصا تو عزیز دلم,اینقدر قشنگ نقشتو اجرا کردی و شعرا رو خوندی که کیف کردم. سرود جمهوری اسلامی,نمایش شهر گربه ها,نمایش گل گندم,نمایش انگلیسی ,چند تا شعر و دکلمه قشنگ.خلاصه که خیلی خوب بود در ضمن عکس با لباس فارغ التحصیلی.فدات بشم الهی چقدر این لباس بهت میومد.       خیلی خوب شد که جشنتون رو امسال زود برگزار کردن,آخه خونه مون یه کوچولو از مهد دور شده تنبلی میکردی بری,در ضمن شبا هم برای خوابیدن خیلی اذیت میکردی حالا دیگه آزادی هر چقدر دلت میخواد بیدار بمونی.     مربی ایمان...
8 خرداد 1392

ایمانی من

ساعت هشت صبح:ایمان در راه رفتن به مهد ساعت دوازده در راه برگشت ایمان قدیم و جدید دعا میکنم زیر این سقف بلند,روی دامان زمین هر کجا خسته شدی یا که پر غصه شدی دستی از غیب به دادت برسد و چه زیباست که آن دست خدا باشد و بس. ...
31 ارديبهشت 1392

نوروز امسال

پنج شنبه:1/1/92 با مادر جون و عمه ها و خونواده هاشون رفته بودیم سد کارده. پسرکم هرچی قند بود داد به این سگ,تازه وقتی که رفتیم دلش برای سگه می سوخت و میگفت:کی میخواد بهش غذا بده؟ شنبه:3/1/92 رفته بودیم پیش مادر جون دیگه(مامان من)اونجا با دایی ها و خونواده هاشون رفتیم یه جایی به نام مرغ(روی میم فتحه داره)خیلی هم خوب بود. یکشنبه:4/1/92 سد سلامی.   چهارشنبه:7/1/92 رفتیم باغ. پنجشنبه:8/1/92 دوباره رفتیم باغ.این دفعه کاری بود,مادر جون و دا...
31 ارديبهشت 1392

یک هفته ای که گذشت.....

ایمان من تو این هفته اتفاقات زیادی افتاد که فرصت نشد برات بنویسم , الآن میخوام توضیح بدم دوشنبه و سه شنبه هفته گذشته با داییها و هر دو تا مادرجون رفتیم باغ دایی محسن که بهت خوش گذشت ولی آخر که میخواستیم بیایم شما افتادی توی نهر آبی که از باغ میگذشت چیزیت نشد ولی من میترسیدم که سرما بخوری که خداروشکر این اتفاق نیفتاد چهارشنبه همه مهمون ما بودن. پنج شنبه که داداشام و مامانم رفتن من مریض شدم در حد تیم ملی(فکر کنم مسموم شده بودم) جمعه جنابعالی مریضی منو گرفتی دو شب تا صبح دو تاییمون بیدار بودیم یکشنبه بهمون خبر دادن که یکی از اقواممون فوت کرده ما و زن عمو و محمد(پسر عمو)هم برای تشییع و خاکسپاریشون رفتیم خواف و همون ر...
31 ارديبهشت 1392

کوهستان پارک خورشید

پسرک نازم , نفسم ,عشقم ,عمرم روز جمعه صبح شما به همراه باباجونتون تشریف بردین استخر ظهر هم که اومدین هوس کردین تشریف ببرین بیرون ما هم دیدیم فکر بدی نیست,بار و بنه رو جمع کردیم که بریم رفتیم کوهستان پارک خورشید جای خوبی بود ولی خیلی شلوغ بود ,دو ساعت دنبال یه جا برای نشستن میگشتیم تو آلاچیقا که جا نبود آخرش با هزار بدبختی یه درخت نسبتا بزرگ پیدا کردیم(درختا رو تازه کاشتن همه کوچیکن)و نشستیم ولی به قدری هوا گرم بود که غذا رو خوردیم و سریع برگشتیم خونه. خلاصه اینکه رفتیم چند تا عکس گرفتیمو سک سک کردیم و برگشتیم. اینم عکسهای تو وروجک خودم به قول خودت تخم دایناسور ...
31 ارديبهشت 1392

ما اومدیم

ما بالاخره اومدیم..... چقدر انتظار سخته ولی تموم شد. دیروز دقیقا همون موقعی که نصاب اومده بود تنظیمات رو انجام بده و اینترنت رو برامون فعال کنه و من خیلی خوشحال بودم یک اتفاق وحشتناک افتاد که هنوزم که هنوزه قلبم داره میلرزه و الآن که اومدم بنویسم دست و پام برای خودشون رو ویبرن. ایمان و بابای ایمان با همدیگه بازی زیاد میکنن و بیشتر کشتی میگیرن , دیروز هم با همدیگه شروع کردن به کشتی گرفتن که آقا ایمان بعد از چند بار زمین زدن باباش یه بازی جدید اختراع کرد و به باباش گفت :شما خم شو که من برم پشتت بعد از اونجا بیام پایین.روی گردن بابایی بنده خدا رفت و بصورت بر عکس میخواست بیاد پایین که یکدفعه دستاشو که دور شکم باباش حلقه کرده بود,باز شد...
30 ارديبهشت 1392